عشق آسمونی
عشق آسمونی
  
 
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
رتبه سنج گوگل
موضوع بندی
 
جمعه 24 آذر ماه سال 1385
آزادی

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟

چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن

نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم

تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم

کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم

چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم

از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم

سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم

ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم

چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟

چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم

همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی

شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی

کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان

به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی

نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا

در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا

همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا

پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا

به شب های سکوت کاروان تیره بختیها

سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی 

 


 
پنجشنبه 23 آذر ماه سال 1385

 
چهارشنبه 22 آذر ماه سال 1385
فرق من و تو
فرق من و تو

گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم

گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم، گفتم من فقط ناراحت میشم

گفتی من بجز تو به کسی فکر نمی کنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم

گفتی تا ابد تو قلب منی، گفتم فعلا تو قلبم جا داری

گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم، گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه، من فقط دلم میخواد طرف رو خفه کنم

گفتی ... ، گفتم

حالا فکر کردی فرق ما این هاست؟ نه

فرق ما اینه که: تو دروغ گفتی، من راستشو

 
دوشنبه 20 آذر ماه سال 1385
برو به جهنم!!!

برو به جهنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم .!! چون فقط تویی که میتونی جهنم رو بهشت کنی

.........................................................................................

دله ادما مثل یک جزیره دور افتادست . اینکه کی برا اولین بار پا به این جزیره میزاره مهم نیست . مهم اون کسیه که هیچ وقت  جزیره رو ترک نمیکنه ... !


 
یکشنبه 19 آذر ماه سال 1385


 
یکشنبه 19 آذر ماه سال 1385
لیلی

شیطان از انتشار لیلی میترسید
خدا به شیطان گفت:لیلی را سجده کن . شیطان غرور داشت سجده نکرد
.
گفت: من از اتشم و لیلی از گل
.
خدا گفت: سجده کن زیرا که من چنین می خواهم
.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شدو کینه ی لیلی را به دل گرفت
.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی ابرو کند و تا واپسین روز حیات فرصت خواست. خدا مهلتش داد
.
اما گفت : نمی توانی هرگز نمی توانی . لیلی دردانه ی من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من
.
گمرا هیش را نمی توانی حتی تا وا پسین روز حیات
.
شیطان میداند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود
.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند
.
عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد
.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است
.
او بد نامی لیلی را می خواهد بهانه ی بودنش تنها همین است
.
می خواهد قصه ی لیلی را به بی راهه کشد
.
نام لیلی رنج شیطان است شیطان از انتشار لیلی می ترسد
.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.


 
شنبه 18 آذر ماه سال 1385
شهر فردا

   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 36275


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
mi118.comدانلود و دنیای  بوت های جدید  یاهو  ۸
 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
انجمن‌های وب‌زیست - لینک باکس تمام اتوماتیک وب‌زیست - فروشگاه
designed and developed by masoud.j copy right 2007 allright reserved